مرتضى راوندى
280
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
مىنويسد اصلاح معايب وطن است ، كسى نيست از وى بپرسد كه بندهء خدا ، وطن ما را با اين ميوههاى بهشتى و عطر نان ، كه در هيججا نيست ، چه شده ، چه عيب دارد كه اصلاحش لازم باشد ؟ يكى از حاشيه گفت ، من او را ملاقات كردهام ، نمىتوان گفت مخبّط است ، بيچاره ناخوش است و به درد خودپسندى شديدى مبتلاست ، در ايران هيچكس و هيچ طبقهيى را نمىپسندد . از « مركز » سخن گفتم ، گفت بىقانون است و نظم ندارد ، از حكام پرسيدم ، گفت ظالمند ، جبارند ، رشوهخوارند ، از ميرزاها سخن به ميان آوردم ، گفت كرهء ميم و دايرهء نون را خوب مىكشند ، اما هندسه نمىدانند ، علم حساب نخواندهاند ، مردهشوى جزر و مدّ حساب آنها را ببرد . از طلاب پرسيدم ، گفت يغما ( شاعر غزلسرا ) خوب شناخته . از علما سؤال نمودم ، گفت آنها كه در عتبات هستند ، حرص و آز ندارند ، از تجمّلات بىنيازند و از خورش بىجاى كبك و دراج ، قانع به پنير و پياز ، آنها پدران روحانى ما باشند و چون جانشين ائمه ، مفترض الطّاعه هستند . . . اما اكثر آنان كه در ايران هستند ، ملّا كند ، محتكرند ، آشوب را دوست دارند ، غوغاى رجاله را مىپسندند و صداى نعلين را مىپرستند ، غوغاى رجاله را مىپسندند و صداى نعلين را مىپرستند ، از سى تا پنجاه هزار تومان دخل املاك سالانه دارند . . . از تجار پرسيدم ، گفت آنها فجّارند ، جز ترويج فروش مال اجانب يا انبار كردن حبوبات از اين طبقه فايدهيى به حال ملك و ملت نيست . . . « 1 » احمد بعد از نقل اين اخبار ، آهى كشيد و گفت : « اين عرايض بنده كافيست كه شما براى اين ملت جاهل هرچه زحمت كشيدهايد ، همه را به باد رفته و به آب شسته و به آتش سوخته پنداريد . . . » من گوش مىدادم و از خود احمد بيشتر مأيوس مىشدم ، كه چرا عقيدهء ديگران را موجب ترك يا اقدام عمل مىداند . چرا حكم امر به معروف و نهى از منكر را فراموش كرده ، چرا نمىداند كه اول كار صعب و دشوار است . . . پرسيدم مطالبى كه آن بىخبران در حق من مىگفتند ، حق بود يا باطل ؟ فى الواقع مدح بود يا قدح ؟ گفت : باطل بود و البته مدح ، گفتم : در اين صورت اگر من براى چند نفر عيبجو و بدانديش از عمل خود بازمانم و آنچه مىدانم نگويم و ننويسم ، تفاوت من و آن جهّال چه مىشود ؟ تا كنون سخن در پرده گفتهام ، حالا فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم . وطن ، معشوق منست ، وطن معبود من است ، زيرا معبود حقيقى از ستايش بندگان خود مستغنى است ، اما وطن محتاج پرستش ابناى خود مىباشد . . . » « 1 »
--> ( 1 ) . همان كتاب ( از صبا تا نيما ) ، از ص 291 تا 302 ( نقل و تخليص ) .